تبليغاتX
ایام بی شوهری
 
ایام بی شوهری
 
 
 

ايام بي‌شوهري

   
نويسنده : نسترن رها
موضوع : داستان ايراني
تاريخ چاپ : ۱۳۸۸
نوع جلد :

شوميز

شماره شابك :

964-311-817-4

قيمت : ۳۲۰۰۰ ريال

گاهي كه نه ، بسيار اتفاق مي‌افتد كه در ذهن ، با خود سخن بگوييد ، با ديگران حرف بزنيد . كتاب « ايام بي‌شوهري » در برگيرنده جريان سيال ذهن راوي است كه نمادي از مردم جامعة متوسط شهري است ، با احساس مكرر تنهايي ، احساسي كه ميان جامعة فرد- فردشده شهري ، درگير مشغله‌هاي كاري و زندگي كه پير و جوان ، متأهل و مجرد نمي‌شناسد . راوي داستان ، اين احساس دروني را بدون طرح‌بندي زماني و مكاني بازگو مي‌كند . نسترن رها ، تقريباً چهل‌ساله ، مجرد و اهل تهران قصه‌هاي زندگي و ايام تنهايي‌اش را واگويه مي‌كند . ايام تجرد ، نقاهت ، خشكسالي ، جواني ، بيماري ، پيري و . . . تنهايي براي او بسيار كشنده است و . . . . داستان از « خانه » شروع مي‌شود ، روايتي كه از همان ابتدا زمان و مكان را در هم مي‌آميزد ، و در آن درهم آميختگي است كه ما حس خوبي مي‌يابيم ، « نسترن رها » همزاد ديرينه ماست كه قصه ما را مي‌گويد .

...................................................................................................................

راستی به قول بعضیا که سند و مدرک میارن می گم که ....

ایام بی شوهری هم صاحب کتاب شد می گید نه اینم سندش

 دوستتان دارم : نسترن رها
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 13:30  توسط نسترن   | 
هر آمدنی یک روز رفتنی در پی دارد.

من آبان ماه هشتاد و پنج آمدم ... و اکنون آبان ماه هشتاد و هفت می روم ...

از اینکه این مدت مرا تحمل کردید ممنونم.

برای همیشه خداحافظ.

پاینده باشید و شاد : نسترن رها

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 19:46  توسط نسترن  
هوا ناخوش احوال است ... تقصیر ما نیست.
 |+| نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 0:24  توسط نسترن   | 
هر چند خیلی غمگینم ... که چرا باید اینگونه باشد ... اما خیلی خشنود هم هستم که یک بار دیگر توانستم ... غرورم را حفظ کنم ....و برای حفظ آن چیزهایی که گاه برخی حاضرند برای داشتنش به هر ذلتی تن دهند ... تن ندادم.

این تمام آنچه بود که امروز رخ داد ... و من همیشه ... نخواستم که همچون صدراعظم نوری آویزه گوش کنم که برای رسیدن به مقصد می توان ریش در ماتحت الاغ کرد ... و بعد با حنا قضیه را رفع و رجوع کرد ... به گونه ای که انگار هیچ گاه ریش ما ... ماتحت حیوانی را درک نکرده!!!!
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 2:9  توسط نسترن   | 
چندی پیش روزنامه کارگزاران بود ... اعتماد ملی بود ... آفتاب یزد بود... اصلا شاید هم کیهان بود!!!... شاید هم زینت خانم همسایه مادرم بود!!! .... والله کبر سن است دیگر.

نوشته بود که طبق اطلاعات به گمانم سازمان آمار (حالا یک هم چه چیزهایی) ... در سه ماهه اول سال جاری ... ۱۰۴۷ (این را خوب یادم مانده).... ازدواج در کشور ثبت شده ... که در آن زوجه ۱۰ تا ۲۰ سال ... از زوج بزرگتر بوده است!!!

البته این فقط تمام خبرش نبود... بلکه کلی آمار دل انگیز و فرح بخش و جان فزای دیگر هم داده بود از اینکه چند ازدواج هم سال ... چند ازدواج زوجه ۵ سال بزرگتر ... چند ازدواج زوجه ۳ سال بزرگتر .... و همین جور بگیرید و بروید ... در همین سه ماهه اول سال جاری رخ داده ...و خب زیرکانه در همان خبر (یعنی در تیتر خبر) نتیجه گرفته بود و یک چیزهایی گفته بود در مایه اینکه : " چرخش تفاوت سنی در ازدواج ها به نفع دختران"!!!... البته اگر همان روزنامه آخری که گفتیم ... این خبر را نوشته باشد -یادمان که نیست- لابد رو تیتر زده بود:" افزایش ۹۵۷ درصدی ازدواج پیردختران" و تیتر زده بود:"آقای ایگرگ: در دولت نهم مشکل پیر دختران حل شد" ... و قطعا پس از لید نوشته بود :" آقای ایگرگ: تمامی تلاش دولت آن است که نه تنها خلاء سه درصدی که در ازدواج پیردختران باقی مانده و ناشی از سوء مدیریت دولت های قبلی است نیز حل کند... بلکه در یک ساله باقی مانده از ظرفیت های اضافی نیز در این باره استفاده نماید."

به قدری ذوق مرگ شدیم که خبر را تلفنی به عرض "فریده" رساندیم. ایشان هم فرمودند:" حالا ۲۰ سال کوچکتر می خوای یا ۱۰ سال کوچکتر؟".... ما والاتر از ایشان فرمودیم:" همان ۱۰ سال کوچکتر خوب است... بچه که نمی خوام... می خوام یکی باشه که پخته باشه." ...فریده هم مثل همیشه ریسه فرمودند... و پس از کلی ریسه به یکباره درافشانی کردند که البته الهی درفشانیشان به لال مانی در این گونه مواقع بیانجامد(به خودش هم گفتم) ... : " با این حساب .... نسی جان خودت جزغاله ای!!"

این فریده برای خودش همین طور درفشانی کند ... ما که اصلا و ابدا به فکر ازدواج نیستیم ـ عمرا اگر راست گفته باشیم!!!ـ اما مطلب مهم آن است که بحران ازدواج مثل "سونامی" دارد به سمت پسران دم بخت می رود .... بحرانی که حاصل سقط جنین دختران در دهه  ۶۰ است... ـاگر فکر می کنید دروغ می گویم یک نگاه به آمار آن سالها بیاندازید ... خودتان می بینید میزان پسران متولد شده نسبت به دختران چقدر بیشتر است -

...............................................................................................

پی نوشت:امیدوارم "قدر" دی شب را خوب دانسته باشید.

پی نوشت ۲: درباره مطالب منتشره در آن روزنامه مربوط به ۹۵۷ درصد و خلاء سه درصدی ... ما که سوادمان قد نمی دهد ... اما قطعا آن روزنامه که همیشه خبرهای صحیح را منتشر می کند ... و در دقت خبری نمره اش در میان همه رسانه ها بالاتر است ...درست نوشته است.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 11:20  توسط نسترن   | 
چندین بار نوشتم و پاک کردم ... چندین بار نوشتم و پاک کردم ... شرمنده.

بالاخره پستی کامل را نوشتم ... و بعد تمامش را پاک کردم ... شرمنده.

فقط همین که زنده ام ... چه فایده که چیزی بگویم ... این روزها بیش از هر چیزی به آینده می اندیشم... فقط همین.

امیدوارم خیلی زود ... خیلی زود دوباره برگردم ... شاید همین امشب ... شاید فردا... اما این را می دانم که نوشتن همین چند جمله نشانه آن است که باز گشته ام .

...................................................................................................

گر نشد قسمتم عیش و شادمانی

سرخوشم با همین رنج زندگانی

با من دیوانه این جهان بیگانه

عمر من بی حاصل عشق من افسانه

حسرتم جاودانی

جانم ناتوان آهم بی اثر

قلبم مهربان اشکم بی ثمر

عمرم شد همه باطل

وای از این دل غافل

عمرم شد همه باطل

وای از این دل غافل

..................

شمع صبحم جلوه ای ندارم

بهتر سر بر خامشی گذارم

عمرم شد همه باطل

وای از این دل غافل

عمرم شد همه باطل

وای از این دل غافل

(بخشی از یک ترانه با صدای مرضیه)

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 21:20  توسط نسترن   | 
باید برای دیدن دوستی به "واحد علوم و تحقیقات " دانشگاه آزاد بروم ... کناره میدان آریاشهر ... در بزرگراه اشرفی اصفهانی ... ماشین های خطی "آریاشهر – حصارک" پارک کرده اند ... و یک بند رانندگانش داد می زنند ... " حصارک" ..." دانشگاه آزاد یه نفر " ...

درون یکی از خطی ها جای می گیرم.... از همان ابتدا ترافیک آغاز می شود ... اما ترافیک سنگینی نیست ... نزدیک های تیرازه عملا ماشین ها متوقف می شوند ... و به سختی ... می توان از این میانه خود را به بعد از تیرازه رساند ... و قدری بزرگراه بدون ترافیک را آزمود ... اما به سرعت ... به ترافیکی که از نزدیک های میدان پونک شروع می شود ... سر در می آورم ... ترافیکی گیج کننده که تا پایان کناره مجتمع بوستان ادامه دارد ...

جمعیت  کناره بزرگراه اشرفی اصفهانی را  ... تا انتهای باند اول بزرگراه ... برای گرفتن ماشین ... و رسیدن به حصارک یا چهار دیواری اشغال کرده اند .... بار دیگر از نزدیک های خیابان طالقانی تا بعد از چهار دیواری راه بندان است ... تنها پس از آن است که در مسیر خلوت تری می توان در بزرگراه سیمون بولیوار! ... نفسی کشید ... تا به بعد از میدان حصارک ... و دانشگاه آزاد برسی.... و در این میانه ... مردی از مسافرها می گوید " سر مرادآباد نگه دار" .... و راننده ترمز می کند ... نگاه من به بلوک های سیمانی که مجتمع های ساختمانی تعاونی های ادارات است ... می افتد که  سر به آسمان کشیده .... و کناره آن خیابانی است ... که ابتدایش تابلویی خود نمایی می کند ..." مرادآباد".

 صبح روز خوبی است ... دایی خندان است ... مادر خندان است ... من خندان هستم ...

دو خانواده ... یک روز تعطیل ...یک پیکان سبز رنگ ! ... و انبانی از زیلو ... گاز پیک نیکی... بالش !!! ... رو انداز ... خوردنی های مختلف ... قابلمه های درون بقچه گره زده شده !!! ....

نمیدانم کی به میدان انقلاب می رسیم ...  9 سال دارم  و تمام مسیر را با خواندن تابلوهای مغازه ها سرگرم بوده ام ... مغازه هایی با کرکره هایی پایین کشیده ... نشانه یک روز تعطیل ... و بعد از میدان انقلاب ... بزرگراهی آغاز می شود که ما را به میدان شهیاد باید برساند ... و من این میانه .... به کارخانه های پپسی کولا ... آدامس خروس نشان ... نگاه می کنم .... " اوه میدان شهیاد .... چقدر بزرگ است .... اوه چقدر باشکوه است ....بلندایش از همه ساختمان هایی که دیده ام بیشتر است ." .... دایی فرمان را به حالت دور می گیرد ... انگار میدان شهیاد به رقص می آید !!!.... من هنوز مبهوت دیدار "شهیاد" هستم .... که دایی می گوید " سمت بالا می رویم ... از اینجا به بعدش یه خورده جاده آسفالته داره ... بقیه اش خاکی است ... شیشه های ماشین را باید بالا بکشین." .... از بعد از میدان شهیاد دیگر حتی کارخانه ای هم نیست .... شهر تهران کامل تمام شده است !!!... هر دو سو نمایی از دیوارهای آجری ... یا کاهگلی است که حصار باغ های دو سوی جاده شده اند ... و ما چقدر می رویم ... چقدر .... اوه تمامی ندارد باغ ها .... تمامی ندارد جاده خاکی .... یک جا .... دایی ... دوباره فرمان را به دور می گیرد .... اما تا نیمه رهایش می کند ... ماشین در مسیر خاکی به سمت چپ می پیچد ... می رویم ... می رویم ... می رویم ... باغ ها کولاک می کنند ... نمیدانم چه فصلی است که هم درختها توت دارند ... هم گردو!!! ... به مقصد رسیده ایم .... در کناره چشمه ای .... دایی ماشین را نگه می دارد .... "دایی اینجا کجاست؟" ... "مرادآباد نسترن جان" .... سرم گیج می رود از این همه سبزا که بالای سرم ... آسمان آبی را نقاشی کرده اند  ... محمد مرا صدا می کند ... کنار چشمه .... ماهی های کوچکی درون آب است .... نگاه می کنیم ... هر دو می خندیم .... محو رقص ماهیان در چشمه شده ایم ... چه روز خوبی .... چه جای قشنگی است "مرادآباد"

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 21:16  توسط نسترن   | 

صداها ... صداها ... صداها ... به حد جنون می رسند ... هر کسی صدایش را بلندتر می سازد ... تا به دیگران  بفهماند حق از آن اوست .

سکوت ها ... سکوت ها ... سکوت ها ... به حد جنون می رسد ... هر کسی سکوتش را عمیق تر می سازد ... تا به دیگران نفهماند ... حق از آن اوست.
 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 23:58  توسط نسترن   | 

پسری به غایت زیباست ... کیارش را می گویم ... پسری با قدی بلند ... سینه ای فراخ .... چشمانی کشیده ... با موهایی تا شانه آمده ... و متولد 1361 ...

می گویم : " چه شد که بازیگری خواندی در دانشگاه؟" .... " مادر و پدرم هر دو اهل ادب و هنر بودند ... در چنین خانواده ای به دنیا آمدم ... و یک روز به ناگاه .... طفلی 8 ساله را به سینما بردند ... قبل از آن هم رفته بودم ... اما آن روز ... بر روی پرده سینما معجزه دیدم ... معجزه فیلم هامون بود ... نه معجزه حمید هامون بود... می خواستم دوباره این معجزه را که در کودکی دیده بودم ... ببینم ... چند بار شد نمی دانم ... که گاه مادرم ... و گاه پدر ... با صبر و حوصله مرا به سینما می بردند .... تا حمید هامون را دوباره ببینم .... و همین معجزه مسیر زندگی آن طفل را رقم زد ... خواستم او شوم ..." ... به شوخی صدایش را شبیه خسرو شکیبایی می کند ... لبخند می زنم ...." خب بازیگر شدی؟" .... " آن روزها فکر می کردم باید سینما بروم ... اما بعدها فهمیدم مثل استاد باید خاک صحنه تئاتر بخورم ... الان چند سالی است که با استادم قطب الدین صادقی کار می کنم."... "مثلا؟" ...." تله تئاتر چرخ دنده اثر سارتر" ... "خوبه".... "بله خوبه من به آرزوم رسیدم ... اون روز که معجزه رخ داد ... من برای همیشه خودمو کارم را شناختم ... و شبها با خواب معجزه ای که دیده بودم به خواب می رفتم ... و این همه را مدیون خسرو شکیبایی هستم."

 

سال 72 است ... در سینما فلسطین ... در یک صبح سرد از روزهای جشنواره .... فیلمی از بهترین سکانس های فیلم های چند سال اخیر نمایش داده می شود .... به آرامی روی صندلی نشسته ام ... سکانسی از فیلم هامون آغاز می شود ... همانجا که خسرو شکیبایی ... جلوی میز دادگاه از خود دفاع می کند ... و آخر الامر شعری از شاملو .... به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را ...و به یکباره خود را می یابم .... دارم می گریم .... می گریم ... می گریم . پس چرا بار اول که فیلم را با مریم در دوره دانشجویی دیده بودم ... نگریسته بودم ؟ .... آها ... آن روز ... وقتی من و مریم داخل سینما بودیم کم مانده بود از جایمان برخیزیم و خودمان را وصل کنیم به پرده ... هیچ چیز نمی خواستیم حواسمان را پرت کند.... و هنگامی که از سینما بیرون آمدیم .... قیافه مان شبیه دو نفر بود که دچار شوک شده اند.

و من تجربه این شوک را چند سال قبل تر هم حس کرده بودم ... وقتی تلویزیون ... سریال مدرس را با بازی خسرو شکیبایی نشان داد ... بیشتر تله تئاتری دنباله دار را می مانست ... و خطابه های بی بدیل شکیبایی.

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 23:43  توسط نسترن   | 
خسرو شکیبایی ....یا همان حمید هامون که می گفت : این سهم منه ... این عشق منه ... برای همیشه رفت.

شکیبایی ... دیگر شکیب نیاورد ... و شب گذشته بر اثر ایست قلبی ... رفت.

یادش گرامی ... که هامون را برای همیشه تاریخ سینمای ایران آفرید.

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 11:27  توسط نسترن   | 
 
  بالا